تبليغاتX
آیین مهر

سلام

سلام به گلهای زیبای باغ دوستی

سال نو همگی مبارک امیدوارم باز شدن تک تک شکوفه های بهاری نویدی باشه برای تحقق پیدا کردن آرزوهای قشنگتون

شرمنده ی همه ی شمایی هستم که نمیتونم بیام به وبلاگهاتون و رسما ازتون به خاطر زدن ایمیل و تبریک سال نو تشکر و جبران محبت کنم

راستش فعلا دیگه نمیتونم بیام و به وبلاگم سر بزنم اما دلم هم نمیومد که وبلاگم رو حذف کنم فعلا همینجوری میذارمش تا........ببینیم خدا چی میخواد

ممنون از تک تک شما و محبتهای بی دریغتون

یا علی 

!! نوشته شده توسط نرگس | 19:53 | سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 •

بارالها

بارالها


برای همسایه ای که نان مرا ربودنان


برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی


برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش


و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق


از درگاهت آرزو دارم

!! نوشته شده توسط نرگس | 20:47 | شنبه سی ام بهمن 1389 •

سپندار مذگان مبارک

سپندار مذگان  روز عشق بر ایرانیان مبارک
 
سلام به دوستان مهربان . مطلب زیر رو به مناسبت روز عشق و سپاس از فرشته ی مهر هر خانه براتون انتخاب کردم امیدوارم لذت ببرید
یا علی
 
لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟

لازم است گاهی از مسجد، کلیسا  بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی 
ترس یا حقیقت
  
لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟
   
لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟
 
لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با
 خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط
 همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

 
لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی 
در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟
 
و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت
بنگری واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم
آیا ارزشش را داشت ؟
 
 
ممنون از آبجی خانوم گلم ندا جون .ممنون از این مطلب قشنگ که برام فرستادی
سپندار گرامی و تولدت هم مبارک

!! نوشته شده توسط نرگس | 0:37 | جمعه بیست و نهم بهمن 1389 •

افسانه خارپشتها

سلام به دوستان همراه

شمایی که در بود و نبودم تنهام نذاشتید و ثابت کردید برای انتخابتون به عنوان یه دوست اشتباه نکردم

ممنون که در ایام نبودم باز به خونه ی کوچیک مجازیم سر زدید و بنده رو از نقطه نظراتتون آگاه کردید.

به زودی به تک تک شما عزیزان سر می زنم و اونطور که شایسته ی مهربونی هاتونه ازتون تشکر می کنم.

فعلا با داستانک زیر ازشما پذیرایی می کنم تا بعد........

فعلا یا علی 

 

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند  .  خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و دورهم جمع شدند  که گرمتر شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند. 

ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی می کرد. مخصوصا  وقتی که نزدیکتر بودند .  بخاطر همین مطلب تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند و بهمین دلیل از سرما یخ زده و می مردند. 

 

ازاینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یانسلشان از روی زمین  بر کنده شود. و این چنین آموختند که باز گردند و گرد هم آیند و با زخم های کوچکی که همزیستی با دوست بوجود می آورد زندگی کنند 

 

آموختند که گرمای وجود دوست مهم تراست  و این چنین توانستند زنده بمانند

 

بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص گردهم آیند.

بلکه  آن است هر فرد بیاموزد با معایب دوست کنارآید 

و محاسن دوست را تحسین نماید

 

با تشکر از عزیز دلم زنداداش گلم سیده سمیه جون برای فرستادن این داستانک

دوستت دارم گلم
!! نوشته شده توسط نرگس | 14:8 | یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389 •

از با حسین ......تا.....یا حسین فقط یه نقطه فاصله است

اما با حسین بودن و کجا و......یا حسین گفتن کجا؟

حسینی باشید

یا علی

 

به زودی به جمع دوستانم می پیوندم تا آن روز به خدای حسین می سپارمتان

!! نوشته شده توسط نرگس | 22:18 | شنبه بیستم آذر 1389 •

خدا نگهدار تا......


سلام دوستان خوب و همراه
کاش وقتی این نوشته ها رو که داره کم کم بوی خداحافظی به خودش می گیره می خونید از من جز به خوبی یاد نکنید کاش با هیچ نوشته و ننوشته ای دلی رو به درد نیاورده باشم و با هیچ بد قولی و ناسپاسی ای باعث آزار و اذیت کسی نشده باشم.با شروع این سال و ماجراهای بعدش می دونستم که دیگه نمی تونم در خدمت دوستان خوبی چون شما باشم.تمام تلاشم رو کردم که وبلاگم رو حتی با نفس های مصنوعی سرپا نگه دارم که نشد .امیدوارم کوتاهی های این خواهر کوچکتون رو ببخشید و سپاس بی منتهای من رو به خاطر همه ی خوب بودن هاتون و دلگرمی هاتون بپذیرید.
اصلا دلم نمی خواد بگم این یه خداحافظیه اما مجبورم از حضور گرم شما دوستان خوبم مرخص بشم امیدوارم بعد از اینکه بتونم برگردم با کوله باری از تجارب جدید و زیبا برگردم پس تا اون روز همه ی شما رو به یگانه ی عالم و دستان پر مهرش می سپارم
یا علی
 
 
دوستانی که بخوان ار طریق ایمیل با بنده در تماس باشن یکی از آدرس های بنده اینه که می تونم در خدمتشون باشم
n.golsephid@gmail.com

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت .
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .

نجار در حالت
رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .
این داستان ماست .


ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد . گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود . یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود .
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.



!! نوشته شده توسط نرگس | 23:20 | دوشنبه هفدهم آبان 1389 •

بدون شرح

سلام عزیزان

امیدوارم کم کاری بنده رو ببخشید .هیچ توضیحی براش ندارم فقط یه کم درسهام سنگین شده که امیدوارم با پایان این ترم که اگه خدا بخواد دیگه درسم تموم میشه بتونم همه ی این ها رو جبران کنم

یا علی

 

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

!! نوشته شده توسط نرگس | 15:12 | جمعه هفتم آبان 1389 •

سلام عزیزان

به مناسبت روز دختر (با کمی تاخیر )فرازی از وصیت نامه ی چاپلین رو برای شما عزیزان مخصوصا دختر خانومهای گل میذارم که امیدوارم خوشتون بیاد

یا علی

.

من زمان زيادي در سيرک زيسته ام

وهميشه وهر لحظه براي بند بازان  روي ريسمان لرزنده نگران بودم.

اما اين حقيقت را بگويم که مردم بر روي زمين استوارو گسترده

بيشتر از بند بازاني که روي ريسمان لرزنده هستند سقوط مي کنند.

اما اگر روزي دل به مردي آفتابگونه بستي

با او يکدل باش وبراستي او را دوست بدار.

دخترم هيچکس و هيچ چيز را

در اين جهان نمي توان يافت که شايسته تر ازآن باشد

که دختري  حتی ناخن پايش را عريان کند

برهنگي بيماري عصر ماست به گمان من تن تو بايد براي کسي باشد

که روحش را براي تو عريان کرده است.

بخشی از وصیت  اش به جرالدین

 

!! نوشته شده توسط نرگس | 21:27 | یکشنبه هجدهم مهر 1389 •

صداقت

با تشکر از برادر و همکار خوبم جناب مسعود(مدیر وبلاگ سرمایه ی عمر)به خاطر فرستادن این مطلب.امیدوارم بتونم به زودی بهتون سر بزنم و تشکر درخور کنم
یا علی
 
یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.
پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابید وبا يه احساس خوب خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده!!

_________________________
 
نتیجه اخلاقی داستان
  • عذاب وجدان هميشه مال كسي است كه صادق نيست .
  • كيسكه ديگري رو فريب ميده داره قبل از هرچيز به خودش صدمه ميزنه.
  • آرامش مال كسي است كه صادق است
  •  احساس لذت از زندگي مال اون كسي است كه با وجدان آسوده زندگي ميكند
  • درست است كه شيرينيها و تيله ها در شاديهاي ما تاثير دارند ، ولي در اصل اونا نيستن كه به ما احساس لذت و آرامش باطني ميدن ، بلكه سرچشمه آرامش و لذت از قلب خودمون شروع ميشه .
!! نوشته شده توسط نرگس | 16:10 | شنبه دهم مهر 1389 •

سلام دوستان گلم

خوشحالم که دوباره توفیق این که در خدمتتون باشم رو پیدا کردم .بالاخره ما هم به خونه برگشتیم با کوله باری از خاطرات و تجربه.ممنونم از همه ی هموطن های گیلانی که پذیرای ما بودند.مردم خوب و با کمالات لنگرود عزیزان ساده و البته تحصیل کرده ی املش و رحیم آباد و کومله ومردم میهمان نواز لاهیجان و رودسر و البته مردم با صفای روستای گل سفید از روستاهای تابعه ی لنگرود که خاطره ساز ترین عزیزانی بودند که در این ایام ما و خانواده ی کوچیک ما رو تنها نذاشتند

دم ِهمه ی شما عزیزان گرم که توی اون روزهای گرم خاطرات گرمی رو برای ما به یادگار گذاشتید

دوستتون دارم

و اما شما عزیزان همراه.......

ممنون که تنهایی بنده رو با کامنتهای امیدبخشتون پر کردید .ایام به کام همه ی شما عزیزان و دستان مهربون خدا همیشه سایه بون لحظه هاتون.به زودی میام و جواب مهربونی هاتون رو می دم

یا علی

 

خراشهاي عشق

چند سال پيش در يك روز گرم تابستان ّپسر كوچكي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت .

مادرش از پنجره  نگاهش مي كرد و از شادي كودكش لذت مي برد . مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي پسرش شنا مي كرد.

مادر وحشت زده به سمت دريا چه دويد  و با فريادش پسرش را صدا زد.پسر سر را برگرداند و لي ديگه دير شده بود.

تمساح با يك چرخش پاهاي كودك را  گرفت تا زير آب بكشد مادر از راه رسيد و از روي اسكله بازوي پسرش را گرفت . تمساح پسر را با قدرت مي كشيد ولي عشق مادر به او آنقدر زياد بود كه نمي گذاشت پسر در كام تمساح رها شود.كشاورزي كه در حال عبور از آنحوالي بود ، صداي فرياد مادر را شنيد ،به طرف آنها دويد و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را فراري داد

پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي پيدا كند.پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود.

خبرنگاري كه با كودك مصاحبه مي كرد از او خواست تا جاي زخم هايش را نشان دهد.پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتي زخمها را نشان داد،سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت::""اين زخم ها را دوست دارم ،اين ها خراشهاي عشق مادرم هستند.""

گاهي مثل يك كودك قدر شناس

خراشهاي عشق خداوند را به خودت نشان بده

خواهي ديد چه قدر دوست داشتني هستند.

!! نوشته شده توسط نرگس | 16:17 | دوشنبه پنجم مهر 1389 •

RSS